ساعتم را با ساعت مردگان تنظیم می کنم
هی گفت شوخی می کنه. هی گفتم از شوخی بدم میاد. مسخره به نظر میاد اما من همین طوری که به ساطور خیره شده بودم یاد بازی بچگی خودمو مینداختم که حواسم پرت شه. هی گفتم اون گوشتارو خودش خورد کنه. بعد کم کم به خواهش افتادم. اخر سر سبزیجات سرخ کردمو اونم واسه اینکه من ادم شم و دست از لوس بازی بردارم با سبزیجات هر شب کنار اومد. شوخی نداریم که. گوشت گوشته. میخواد حالا گوشت هر چی باشه.
حالا هم من راحت می خوابم چون شام دلخواهمو خوردم. فقط دارم از گوشت تو یخچال تو تاریکی می ترسم. کی برد؟ کی الان راحته؟ پیچیده اس. همه وسواس خردی دارن
به هر کس احتیاج داری ازش متنفری. اگر اگاه نیستی خواهی شد. اعتراض نکن
بعد ۱۷ روز از برگشتن می تونم بنویسم. تا چشامو صبح باز کردم دفترمو نوشتم با دو تا شعر. بعد ماه ها. حس خوبی بود. کمی اشتی بد نیست.
زندگیم خوب یهو خیلی عوض شد می دونی. تقریبا از این رو به اون ور. فکر می کنی جای خوردن دیگه نداری اما ای وای ای ابله مسخ. تا زنده ای جای خوردن داری.
عجیب شده همه چی. دارم شبیه ادمای این محله میشم. تا حالا خوب نبودم. این همه بی خانمان و گدا و معتاد. کسی اگه منو ببینه شاید نشناسه. لباسام عین عامی ها شده و موهام و صورتم ساده ی ساده. شبیه اینا میشم. سعی می کنم مترسم. وقتی نترسی بهتره. حتی اگه بلا سرت بیاد. تو این سکوت چند هفته ای به صدای کلاغ ها دلخوشم و بچه های صابخونه که از پشت شیشه منو می پان و شکلات می خوان.
دیوانه ها شبا اینجا سیگار میشن. می ترسیدم شبای اول یکی درو هل بده بیاد تو. اخه در و پیکر نداره. اما حالا کمی عادت کردم. اما می دونم دیگه کتابخونه نمی رم. اینجا هر جی بیشتر عادت کنی یعنی شبیه خودشون شدی.
آره ساده لباس می پوشم. و دیگه گوشواره نمیندازم. دارم بزرگ می شم.
زنانگی رو داره یادم میره.
مادرانگی رو
برگشتنم از رفتنم سختر خواهد شد
همه چیز باد کرد و همه چیز می ترکد و می ترکد. می ترکد و می ترکد. چقدر متنفرم از خودم و اندازه خودم از تو. از هر دوی ما. از خودم متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم. متنفرم.
منتفرم. متنفرم. متنفرم
از خودم متنفرم بیش از تو و از تو اندازه خودم.
صورت کریه همه چیز در یک قدیمی من نفس نفس می زند. پشت سرم نفس میزند. رو به رویم نشسته است و می گوید ببین بکش و سرتاسر کراهت مرا دورم طراحی می کند و صعود می کند مرا از پایین از بالا می کشد می خورد و تاب مرا ذره ذره آرام آرام می برد. نان می دهد. نان میبرد و هوا کثیف است و خانه از دود نفس می برد. تو کوچک شو و کابوس هایت را چون گل بمال به سینه ات. ای صبوحی ناارام مرا ببر
خسته ام و ناآرام ای در من خواب و دیدگان
polaroids © Tarkovsky Foundation
از ساعت ۳ همه چی یهو خل شده. اعداد و اخبار و همه چی یهو یه حالت غریبه گرفته یه مدلی که اااا مگه میشه. یا اینکه چطور یه همهچین چیزی بوده و من نمی دونستم. اعداد جدید جاشونو تو ذهنم به اعداد قدیمی می دن و قدیمی ها خیلی نزدیک می شن. مثلا واقعا چارلز دیکنر امرزو ۲۰۰ ساله میشه. چطور ممکنه
یا مثلا محمد کلی تازه ۷۰ ساله. همه چی خیلی شوکه آور و به طرز رقت آوری غیرقابل ملموس میاد. مثلا چرا بعد از آب و هوای تهران باید فقط و فقط آب و هوای کابل باشه. چرا شیراز نه چرا قم مثلا نه.
نمی دونم همه چی بوی شوکه می ده
من دور و دورتر میشم
امروز فهمیدم که من یک ماه هست که یه شماره ای که اصلا وجود نداره و مال من نیست رو به همه می دم. باورم نمیشد. با اعتماد به نفس کامل به همه شماره ای که اصلا نمی دونم از کجا اومده و میدادم. و فهمیدم که اصلا مال کسی هم نیست.
یا هرگز مال من نبوده.
تازه هیچ جوری هم نمی تونستم بفهمم. تو آسانسور خر یکی رو چسبیدم. بهش زنگ زدم . وقتی فهمید که شماره ای که میگه من با تعجب نگاش می کنم و نمی شناسم اطمینان یافت که گوشی رو دزدیدم.
فکر می کنم همه چی رو دزدیدم
خودمو. صورتم. دستم. موهامو. عکسامو
این شماره مال منه. ۹ ماهه مال منه و من دفعه اول که می شنوم. ضرباهنگشو نمی شناسم. اصلا یادم نمیادش.
همش گم میشم. یهو همه چی میره. جاش هیچی نمیاد. خونه نمی تونم برگردم. از اینجا بیزارم. و حالا دیگه تنها نیستم. باید به همسرم هم فکر کنم. هر چند که سبک ترین باریه که تا حالا بهم داده شده
…
هوا سیاه
کلاغ ها بر سینه ام غار غار تف می کنند و
دلم برای لبو فروشی های تهران تنگ است
نمی دونم حالم خوب نیست. نه که جدید باشه این جمله. نه حتما واسه من جدید نیست. اما مدلش خیلی فرق داره. توش پره می دونی خالی نیست. پر از حال بدیه. وفتی فکر می کنم که چقدر می تونستم این لحظاتو لذت ببرم و نمی برم. و آیا اگر اون شکلی بود می می حواستمش. آیا اگه مدل خادیش بود من آیا حاضر بودم و آیا لذت می بردم. لذت آنی فوکو رو می گما. فک نکنی عادیشه. از نوع ریشه کن کردنه و به پا خاستن و به خاطر نیاوردن. آره می تونست اون شکلی باشه. صاعت ۱:۳۳ ظهر ۱۳ فوریه ۲۰۱۲. این لحظاتو یادت نره که نشستی اینجا. حوا خوبه. آره صاعت و حوا خوبه. بنان گوش بده و به یاد آر صورت پوکیده ات را که انهدام زمان از رویش می گذرد و منهدم نمی شود.
بگذار سوال دیشب را تکرار کنم: داستاتنتو از کسی می شنیدم می گفتم چه جوری تحمل می کنه. آره چه جوری تحمل می کنی. باید جواب بدی. فرار نکن. این قدرت از کجا میاد اگه در تویه پس چرا اینقد خودتو دست کم می گیری اگه از تو نیست از چیه. همه چیو هجی کن
حالم خوب نیست. آره آره گریه کن.
دلم می خواد گریه تو بشنوم دلم می خواد بترکی. این اتفاق مردونه از کجا می یاد که وقتی باید گریه کنی نمی کنی. کمی عروس باش
از ساعت نمی دونم از ساعت نمی دونم که فقط طول مدتشو حس می کنم و نه چیز دیگه تقریبا هر ۳ دقیقه یه بار لباس پوشیدم و بعد دراوردم. درجه بدنم رام نمیشه. هیچوقت این شکلی نبودم انگار یهو همه چی میاد تو تنم و یهو همه چی میره از تنم. خون توم یخ می بنده و شروع می کنم به لرزیدن. یهو آتیش می گیرم می پرم وانو پر از آب یخ می کنم و می شینم و به پاهای افلیجم خیره میشم. حس می کنم همه چی رو از دست دادم. فاصله ترسناکی که با امنیت خونه پیدا کردم خالیم می کنه. نمی تونم پرش کنم. نمی تونم خونه برگردم. احساس می کنم هرگز این حد شکننده و ناآرووم نبودم. با همه وجودم حاضرم همه چیو کبریت بزنم و انگار اون کبریتو پیدا نمی کنم. اسفندیار همیشه می گفت که در قفس من همیشه بازه اما اینکه چرا نمی پرم براش قابل هضم نبود و فکر می کنم دیوانگیش از همین جا شروع شد. سردمه. تمام این مرغ های دریایی دورم هل می کشند و بر تنم تکه چوبی می کشند و من از خشکی چوبشان را آتش می زنم. در صورتم جای خالی بسیارست. تاول ها؟ تو رفتگی زخم های مانده؟ جای تف؟ جای انگشتهای عشق تو؟ یا سیلی های تو؟ داغ شدم. جذام آیا این نیست؟ چربی های یک گوسفند ذبح شده به صورتم چسبیده. کوره ی شکم پاره هایشان در تنم قل قل می کنند. حسادت می کنم به همه تان. به تک تک تان. به زانو درآیید و لیس بزنید این انگشتان یخ را و بسوزید از تماس سینه هایم با حلقوم های سمی تان.
حالم شب به شب خوشتر است. شب خوش ترینم آرزوست.
Blog at WordPress.com. Theme: Nishita by Brajeshwar.